تبليغاتX
هیچ چی
 

ای جان لایتناهی! راه را برای برآورده شدن آرزوهایم بگشا.

+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در یکشنبه هجدهم دی 1390 و ساعت 15:38 |
 

ما را تمام لذت هستی به جست وجوست


پويندگی تمامی معنای زندگی ست



+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 11:37 |

 

عجب همكاري پر مخاطره اي شد همكاري با اين موسسه آموزشي كرجي. از اولش هم دل خوشي از اين كار نداشتم، خصوصاً وقتي امضاي مدير موسسه رو ديدم كه خانم بود. همان اول كار شروع كردند به 2 در كردن و پيچوندن. اول گفتند شما بريد قيمت مهم نيست. بعد گفتند روزي 200 تومن بعد كردنش 150 تومن. بعد هم كه آن قرارداد تركمانچايي رو فرستادند كه همه بنداش يك طرفه بود و غير قابل قبول.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 11:17 |
 

 

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند... اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،

فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بيايی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست

و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

درنهایت بخشیدن را خواهی آموخت...

 

+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 8:56 |
 

 

آرمان گرايي بيش از حد - شايد-  و نارضايتي از وضع موجود حكايت اين روزهاي ماست. فارغ از اينكه از چه زماني و به چه دلايلي اين طور شده ايم؟، موضوع بحث این نيست ولي اين را مي دانم كه جامعه امروز ايران اعم از كوچك و بزرگ، دارا و ندار، بي سواد و باسواد،‌ زن و مرد؛ همگي در سوداي آينده نيامده ي آرماني، امروز نگون بخت را فراموش مي كنند و چه بسا قرباني مي كنند. اين باعث مي شود كه از زمان حال لذت نبريم و همه چيز را صرف روياهاي بعضاً بسيار بلند و دست نيافتني كنيم.

 تا وقتي كه فرشته مرگ به سراغمان بيايد و سوت پايان اين بازي را به صدا در بياورد،‌ خودمان از آن دست نمي كشيم و تا دم رفتن هم در پي يكي را دو تا كردن و ارتقاي شغلي و مدرك علمي بعدي و تلفن همراه مدل بالاتر و ... خلاصه گويا ما قرار نيست به آرامش برسيم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 8:50 |

خیلی جالب است که خیلی از  آدم ها در زندگی شان یک نقطه ماکزیمم دارند که بعدها با آن شناخته می شوند. در آن زمان یا در آن مکان است که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در شنبه هفدهم دی 1390 و ساعت 15:52 |
 

یک سروده از گلچين گيلانی:

نقل از : http://www.shomaliha.com/golchin.html

باران

باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.

 ....


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در شنبه هفدهم دی 1390 و ساعت 15:13 |
 

 

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند. یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"!

مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم میگویند او را "عالیجناب" صدا میکنند.

مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!

زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، سایز........ 38 است ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن . وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "وای ! خدای من ! "

 

 

+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 8:53 |
 

خیلی جالب است که یک جان سالها قبل از بودن من حرفهایی را که این من در آستانه سی سالگی می خواهم بگویم یا پس ذهنم بوده که بگویم را چنین دقیق و ظریف گفته است. ما بزرگان بزرگی داریم...

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 8:52 |
 

 

از عسلویه که درآمدم ساعت ۱۰ و نیم بود. کرایه رو ۱۳ تومن گفت که تا ۱۲ هم راضی شد. به راننده گفتم من آدم بی آزاری هستم و عقب می شینم.نشستیم تا پر کنه و راه بیفتیم. یه کم که نشسته بودیم یکی از راننده ها با زبان محلی شروع به اعتراض کرد که مسافرش رو راننده ما بر زده بود. دعوا سر یک مرد پرسیبیل و عینک به چشم مو رنگ کرده خوش تیپی بود که در نهایت راننده ما برنده شد و راه افتادیم.

در راه مرد پرسیبیل توضیح می داد که قبلا هم سر همین سه راه همان راننده معترض سر مسافر جنجال کرده بود و چون یک با باهاش همسفر بوده و به نظرش عصبی آمده بود ترجیح داده بود با او نرود. در راه باهم صحبتهایی در مورد لنچ و جنس و بندر و دریا و طوفانی بودنش کردند و من هم هر چه تلاش کردم سر در بیارم و یا به گونه ای وارد بحثشان بشوم نشد. من روی صندلی عقب احساس راحتی خوبی داشتم. داشت خوش می گدشت. معین هم مثل همیشه از عشق و عاشقی می گفت و حسابی هواییم کرد. یاد بابا افتادم و یک نفر. خروجی جم رو که رد کردیم دیگر خبری از پالایشگاه و منطقه ویژه نبود. وارد مناطق بکر و دست نخورده شده بودیم. جاده قشنگی بود کنار نوار ساحلی خلیج فارس در حال عبور بودیم. خیلی دل انگیز بود. 

کنگان شهر-بندر بزرگی بود - به نسبت عسلویه- ۲ نفر مسافر زد و دوران خوشی به پایان رسید. با توجه به قوانین جدید روی صندلی عقب هم کمربند بستیم. یکی از دو نفر راننده اتوبوس بود و می گفت که قانون کمربند مخصوصا تو اتوبوس مسخره و غیرقابل اجراست و با توجه به وضع جرایم جدید نتیجه گرفت که شوفری هم دیگر فایده ندارد. تو مسیر صحبت از زن بارداری شد که توی یه دست انداز بچش سقط شده بود و پدر بجه بعد از شکایت و کلی آبروریزی تا حالا ۱۲ میلیون راننده بدبخت رو سرکیسه کرده. رفیقمون هم یه دفعه که پدر بچه سقط شده اومده بوده دم ترمینال بهش گفته بوده از کجا معلوم که اگه به دنیا می اومد یه گهی نمی شد مثل ما یا اصلا معتادی گرتی ای چیزی نمی شد و مثلا خدمتی به دوستش کرده بود ...

یکی از دو نفر همشهری راننده از آب در اومد و کلی باهم تو مسیر صحبت کردن و شماره دادن و گرفتن. جنوبی ها زود باهم صمیمی میشن و خیلی بی ادب نیستن و پول رو خوب می شناسن و دنبالشن حتی توی مکالمات دوستانه و همشهریانه روزانه. این رو با توجه به این چند نفری که دیدم و چند نفری که تو مسیر برگشت دیدم می گم. راننده مون حرفه ای بود و تمام جاهایی که پلیس راه ایستاده بود و حتی در حال عبور هم بود را می دانست و سرعتش رو متناسب می کرد تا جریمه نشه.

الان ساعت ۱۲ و ۵۰ دقیقه است و ما در حال ورود به اتوبان شیراز-بوشهر هستیم. تو مسیر از بنک-بادوله-خورموج(دشتی)-عربی-اهرم-خروجی شیراز و برازجان رد شدیم. توی بادوله گوجه کاری هم داشتند و کنار جاده می فروختن. از کنار جاده(بزرگراه سیراف) فیبرنوری عبور داده شده بود و از مردم تقاضای همکاری و دقت در کنده کاری شده بود. خلاصه ساعت یک و نیم رسیدم بوشهر. میدون شهر پیادمون کرد. شهر کوچکی بود و از همین مساحت کوچک نصفش هم پایگاه نظامی و ارتش و این چیزا بود. هواش از عسلویه خنک تر بود ولی غرق در ریزگرد بود و آلوده.

...

 

 

+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 11:33 |
 

 

   برخي اتفاقات هست در زندگي كه مثل واكسن عمل مي كند آن  لحظاتي كه درش هستي دردناك و جانكاه است ولي در آينده عمرت سختي ها بعدي در نظرت كوچك و حقير خواهند بود.

مثلا وقتي ما عزيزمان را از دست مي دهيم يا وقتي در عشق به كسي نامهرباني ببينيم و سختي بكشيم در فراق ديگران شايد خيلي اذيت نشويم...

همه زندگي تجربه است و بهتر شدن. فقط نبايد ترسيد. ترس ترمز آدم است از همه چيز مي اندازد... دوست داشتن،‌ دوست داشته شدن،‌ بزرگ شدن.

چون در اين زخم ها و سختي هاست كه بزرگ مي شويم. آنقدر زخم و خنجر و بلا بر سرمان مي آيد تا توانمند و قوي مي شويم.

 

+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در یکشنبه بیستم آذر 1390 و ساعت 12:55 |

 

 

داشتم مطالبی که طی این چند سال گذاشتم یا نوشتم و نظرات خصوصی و عمومی ای رو که برام گذاشتن رو می خوندم... این صفحه رفیق روزهای غم و شادی من شده انگار. روزهای بی حوصلگی و توقف و روزهای پر از انرژی و حرکت.

 

در زندگی روزهایی هست که باید نشست و گذر عمر رو تماشا کرد و به فکر هیچ حرکت و صعودی هم نبود. این رو باید فهمید و درست رفتار کرد. نه اینکه آدم خودشو به خواب و تنبلی بزنه ولی نبایدم خیلی از خودش ناراضی و در پی صعود و پیشرفت همیشگی در زندگی بود.

 

گفتند رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود و لی این رو هم گفتند که بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین. نه این نه آن. هر کسی باید خودش بداند که چه باید بکند. ولی به نظرم روزهای پر انرژی و شاد رو باید غنیمت دانست و سعی کرد حداکثر استفاده رو درش برای نزدیک شدن به اهداف به کار برد. این با واقعیت وجودی من (حداقل) سازگار تر است.

 

در زندگی روزهایی هست که خاکستری هستند  که البته تعدادشان کم نیست. در این روزها باید تجدید قوا کرد. باید برای روزهای روشن آینده آماده شد. برای روزهای حمله. روزهای سیاه هم هست من این روزها هیچ کاری نمی کنم. ولی اگر هم متوجه نشم و دست به کاری بزنم و یا مجبور باشم به کاری (مثلاْ سر کار باشم)  احتمالاً به مشكلي بر مي خورد. روزهاي روشن رو اما سعي در بهترين استفاده مي كنم. اميدوارم روزهاي روشن در زندگي بيشتر رخ بنماياند. ...

 

 

+ نوشته شده توسط (البته بعضا انتخاب شده توسط ) من در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 9:2 |